مادر
در زیر پلکهای مهتاب به ابرهای آبی آسمان می نگریستم . . .
در ذهن ، آرزوهایم را همچون ابرها به پرواز در می آوردم . . .
قدم زنان خیابانهای کسل کننده ْ تکرار را پیمودم تا به چشمانی پر از محبت خوردم.
هزاران نگاهم را بر پیکرهْ پلکهایش زدم تا بار دیگر نگاهش را ببینم
اما نگاهم نکرد...
مویرگهای قلبم را چون هیزمی آتش زدم تا رو بسوی گرمای دلم بیاید
اما نیامد...
سینه از عشقش دریدم تا خون سرخم چشمانش را مست شرابم کند
اما نکرد...
تمام غمهای اساطیر عشق را بر دوش کشیدم تا غمهایش را به من هدیه کند
اما نکرد...
تمام داستانهای عاشقی را برایش ساختم تا از عشقمان داستانی بسازد
اما نساخت...
این بار خود را در زیر خروارها خاک مدفون کردم تا بر سر مزارم بیاید
اما نیامد....
((( مادرم...عزیزترینم...۴ ساله که دلم در چنین شبی هوایی دگر داره )))
((( کاش...کاش فقط یک بار دیگر نگاهت را میدیدم...)))



