امید
((( امید )))
یک روز، شاید یک روز...
که آفتاب گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند
در یک غریو تندر بارانی ،در یک نسیم نوازشگر بهاری...
یک روز ، شاید
همراه پرواز پرستوی عاشقی
واژه ی لبخند به سرزمین سوخته ی من
بازگردد...
یک روز، شاید ...
امید کوبه در را بفشارد
و سپیدیها تمامی این سیاهی ها را پرکند....
آن روز بر مردگان نیز سیاه نخواهم پوشید
حتی بر عزیزترینشان....... !
+نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت11:31 بعد از ظهرتوسط احمد |



